مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

324

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

در آنجا ديدند و بزريق گفتند : كيسه فرود آور . زريق جواب داد : ان شاء اللّه فرود آورم . القصه ، على زيبق ، حيلت همىباخت تا اينكه هفت حيلت در يك روز به كار برد و هميان نتوانست گرفت . آنگاه على زيبق بازگشته ، جامه‌هاى مارگير به دو بازپس داد و درمى چند بر وى عطا كرد و بدكان زريق بازگشت . شنيد كه زريق ميگويد : اگر من امشب هميان در دكان بگذارم ، نقب بر دكان زده و هميان را خواهند برد . بايد امشب هميان به خانه برم . پس از آن زريق برخاسته ، هميان بگشود و دكان فروبست و هميان برداشته ، بسوى خانه روان شد . و على زيبق نيز از پى او برفت . چون زريق به خانه نزديك شد ، ديد كه خانهء همسايه ، عيش برپاست . با خود گفت : به خانه روم و هميان بزن خود داده ، جامه‌هاى فاخر بپوشم و ببزم عيش بازگردم . القصه ، او برفت و على از پى او روان شد . و زريق ، زنى داشت از كنيزكان زنگى كه از آزادكرده‌هاى جعفر وزير برمكى بود . و زريق را از آن كنيزك ، پسرى بود عبد اللّه نام و همواره زريق به آن كنيزك وعده ميداد كه از زرهاى هميان ، عبد اللّه را ختنه خواهم كرد و از براى او عيش برپا خواهم نمود . پس چون زريق با جبين درهم كشيده نزد زن خود رسيد ، زن به او گفت : سبب اندوه تو چيست ؟ زريق گفت : امروز بعيارى دوچار گشتم كه از بهر گرفتن هميان ، هفت حيلت با من باخت . ولى هميان نتوانست گرفت و من هميان از دكان گشوده ، بياوردم . زن او گفت : هميان بياور تا من او را از براى عيش عبد اللّه نگاه دارم . زريق ، هميان به دو داد . و اما على مصرى در جائى پنهان بود و سخن ايشان مىشنيد و ايشان را ميديد . آنگاه زريق برخاسته ، جامه‌هائى كه دربر داشت ، بركند و جامهء فاخر بپوشيد و با زن خود گفت : اى مادر عبد اللّه ، هميان نگاهدار كه من ببزم عيش همىروم . زن به او گفت : ساعتى بخسب . پس از آن ببزم عيش هميرو . زريق بخسبيد . على مصرى برخاسته ، نرم نرم برفت و هميان بگرفت و روى ببزم عروسى آورده ، بتفرج بايستاد . و اما زريق در خواب ديد كه پرنده‌اى هميان بگرفت . با هراسى تمام از